دلم گرفته می خوام داد بزنم دوست دارم دوست دارم داد بزنم عاشقتم
دوست دارم داد بزنم گل منی گل من حیف خونه ی همسایمی
دوست دارم داد بزنم جون منی جون من رفتی شدم من مردنی
دوست دارم داد بزنم هوار کنم تموم عالم و آدم و با حنجرم بیدار کنم
دوست دارم ،آیا اینم دلیل می خواد برای داد زدنهام دلیلی بهتر از عشق می خواد
دوست دارم داد نه هوار کنم هوار نه دوست دارم حنجرم و پاره کنم
دوست دارم خارای شاخها تو بشکنم می دونم دردت میاد ولی بزار که بشکنم
دوست دارم از ته دل گل نباشی یه گل چهار و پنج روزه تو دستم نباشی
دوست دارم گل باغ من باشی باغ من می دونم عاشق این گلم میشی
دوست دارم دلیل محکم نداره ولی من دلیل رو محکم می کنم
برای اثبات این دلیل گلم و دلیل و توی باغ جم می کنم
8۶/1/۲۴ سفیر :: SAFIIR
ما بهانه از احوال شما مي جوئيم طعنه اي نيست به خدا مي جوئيم
دلخورم گر که باشم حقم نيست دلتنگ شمايم گر که باشم حقم نيست
شک مکن حال من از احوال شما مي چرخد گر چه خوب است و چه بد با حال شما مي چرخد
گر که خوش باشي من هم خوشم گر نباشي علتش جويا کنم
پس نرنج از من در روز بلا گر بپرسم حال تو در اين بلا
من اگر دورم اگر نزديک يا هيچ بگو من گوش دارم میفهمم از اين هيچ
86/3/14 سفير :: SAFIIR
خسته ام خسته از روزی دگر روز بی حاصلی سست و خون جگر
آه چنان خسته ام از خستگی از رنج و غم و دوری افسردگی
جان من این ها همه افسانه نیست حاصل افکار خسته و جا مانده نیست
گفتند ، روز اگر شود شبه روز گریه دارد که روی زیر روز به روز
ابر غران اگر امروز بالا رود رسم جو است که اینگونه بالا رود
گر اگر باران ببارد خیس می شوی تهفه ای نیست دسته کم تمیز می شوی
خسته از باران مباش حکمتی دارد ابر حکمتش شیرین است تلخ نیست همچون زهر
خستگان را تکرار خسته می کند شبه روز ها را مثل هم سر می کند
جان خسته تقویم را خط مزن روز و شب را اینگونه ورق مزن
این ورق ها پایان دارد دفترش رسم صحاف است اول و آخرش
ناله خسته از برگ های بد خطی است گیر این گره در برگ های ناخوانائی بد خطی است
خط خوش را خطات نقش می زند خط خوش را صحاف نتواند خط زند
پس چنان تمرین کن خوش ، نویس رسم صحاف را بین و اینگونه خوش بنویس
8۶/۱/۱۵ سفیر :: SAFIIR
در شبی آرام روزی آرام تر در خفای خفته ی اما اگر
ناله از حد جنون بالاتر است شوق دیدار از درد بهتر است
مادری خفته در بالین زجر این پدر بود باز هم پشت در
ناگهان در خفای انتظار چشم بر ساعت و لحظه شمار
گریه ای از روی آغاز بود خنده ها از شوق دیدار بود
گریه بغضی است از شوق مادر درد دیگر یادش نیست مادر
چون پدر ازشوق در هوا جای دست ها خالی است در هوا
بوسه و تبریک مادر ، پدر چشمتان روشن مادر ، پدر
حال در این قامت روزی رسان بین که دگر بار دگر آمدی
روز تولد روز تواست دست زنید شمع در میدان را طعمه ی باد دهید
من به تو هم تبریک می گویم به تو با امید و آرزوی خوش به تو
85/۹/۱۱ سفیر :: SAFIIR
عشق یعنی ، نوش جام عاشقی تا لبا لب عیش و نوش عاشقی
عشق یعنی ، ساده گفتن بی ریا در مصاف موج ماندن بی صدا
عشق یعنی ، گفتن مفهوم آن گفتنش تا عمق اعماق آن
عشق یعنی ، در مصاف یک سفر در میان راه شدن مرد سفر
عشق یعنی ، جزجز لب بر زبان گفتن رفت یک عمر بی زبان
عشق یعنی ، تحمل مرد صبر همچو عیوب گیرد مزد صبر
عشق یعنی ، فریاد بی ادعا در میان پر مدعایان بی دعا
عشق یعنی ، سکوتی پر کلام در میان حرافان بی کلام
عشق یعنی ، حقیقت تا ابد تا ابد صدق باشد عاشق تا ابد
عشق یعنی ، مجنون حیله گر تا بیاندازد لیلی را در دام دگر
عشق یعنی ، صادق مقصود ها با کلامی صدق رسد مقصود ها
عشق یعنی ، یا هو یا علی هی مدد برسان به عاشقان یا علی
عشق یعنی ، صداقت بر لبان عشق صادق دل برد قبل زبان
عشق یعنی ، سوال یک جواب نه سوالی است با صد جواب
عشق یعنی ، ما ، من و تو تا بمانیم و بمیریم من و تو
عشق یعنی ، خوبی احوال عشق هرچه باشی در غم دوری عشق
عشق یعنی ، سوز و ساز زندگی در مسیر باد ها پایندگی
عشق یعنی ، پایانش این کلام عاشقی شاه قدر ختم کلام
85/11/۱۱ سفیر :: SAFIIR