میشود در شب و تنهائی و مهتاب قطره اشکی نگریست
میشود در تاریکی شب ، خیر بر ما شد و اشکی نگریست
میشود آریست این شده !!!
....اد.
۸۶/۱۰/9 سفیر :: SAFIIR
حق دوختن الهی است ولی چه حقی در شکافتن است
هر که را بینی تکه پارچه ای در دست می خواهد لباس اعیانی بدوزد
ای وای چرا خدا این بنده های تو اینقدر بی بند و بارند
مرا به تکه ای پاره کردند و به گوشه ای انداختند
دریغ کهنه دستمالی حتی برای پاک کردن خاک زیر پایشان
ولی می دانم خدا بزرگی و به بزگیت قسم ....
که مرا اگر تکه تکه هم کنند هیچگاه زیر بار منت این نا مردمان نمی روم
آنان که ارزش مرا به یک لباس اعیانی فروختند
می دانم که خودت جوابشان را به حق می دهی
و حال باید به انتظار بنشینم که مرا به ارزش خود بیابند و خوب بشویند
تا این غبار نا مردمان از من پاک شود
و بایستم تا بر تن حق بنده ی خدا بنشینم
safiir :: 1386/6/5
* عاشق هر كه دوست دارم نيستم
* عشقي كه پايان دارد مرگ است
* بين عشق و زندگي هر دو را مي خواهم
* زخم عشق دلم را عاشق تر كرد
* زمان مرگ من عشقم با تو خواهد ماند
* تير در قلب من از يار بود
* سجده در خاك افتم طلب عشق از خدا مي كنم
* عاشقانه عشق ميورزم به زنم
* عاشقانه دوست دارم مرد عشقم را
...ادامه دارد
دلم گرفته می خوام داد بزنم دوست دارم دوست دارم داد بزنم عاشقتم
دوست دارم داد بزنم گل منی گل من حیف خونه ی همسایمی
دوست دارم داد بزنم جون منی جون من رفتی شدم من مردنی
دوست دارم داد بزنم هوار کنم تموم عالم و آدم و با حنجرم بیدار کنم
دوست دارم ،آیا اینم دلیل می خواد برای داد زدنهام دلیلی بهتر از عشق می خواد
دوست دارم داد نه هوار کنم هوار نه دوست دارم حنجرم و پاره کنم
دوست دارم خارای شاخها تو بشکنم می دونم دردت میاد ولی بزار که بشکنم
دوست دارم از ته دل گل نباشی یه گل چهار و پنج روزه تو دستم نباشی
دوست دارم گل باغ من باشی باغ من می دونم عاشق این گلم میشی
دوست دارم دلیل محکم نداره ولی من دلیل رو محکم می کنم
برای اثبات این دلیل گلم و دلیل و توی باغ جم می کنم
8۶/1/۲۴ سفیر :: SAFIIR
در شبی آرام روزی آرام تر در خفای خفته ی اما اگر
ناله از حد جنون بالاتر است شوق دیدار از درد بهتر است
مادری خفته در بالین زجر این پدر بود باز هم پشت در
ناگهان در خفای انتظار چشم بر ساعت و لحظه شمار
گریه ای از روی آغاز بود خنده ها از شوق دیدار بود
گریه بغضی است از شوق مادر درد دیگر یادش نیست مادر
چون پدر ازشوق در هوا جای دست ها خالی است در هوا
بوسه و تبریک مادر ، پدر چشمتان روشن مادر ، پدر
حال در این قامت روزی رسان بین که دگر بار دگر آمدی
روز تولد روز تواست دست زنید شمع در میدان را طعمه ی باد دهید
من به تو هم تبریک می گویم به تو با امید و آرزوی خوش به تو
85/۹/۱۱ سفیر :: SAFIIR
عشق یعنی ، نوش جام عاشقی تا لبا لب عیش و نوش عاشقی
عشق یعنی ، ساده گفتن بی ریا در مصاف موج ماندن بی صدا
عشق یعنی ، گفتن مفهوم آن گفتنش تا عمق اعماق آن
عشق یعنی ، در مصاف یک سفر در میان راه شدن مرد سفر
عشق یعنی ، جزجز لب بر زبان گفتن رفت یک عمر بی زبان
عشق یعنی ، تحمل مرد صبر همچو عیوب گیرد مزد صبر
عشق یعنی ، فریاد بی ادعا در میان پر مدعایان بی دعا
عشق یعنی ، سکوتی پر کلام در میان حرافان بی کلام
عشق یعنی ، حقیقت تا ابد تا ابد صدق باشد عاشق تا ابد
عشق یعنی ، مجنون حیله گر تا بیاندازد لیلی را در دام دگر
عشق یعنی ، صادق مقصود ها با کلامی صدق رسد مقصود ها
عشق یعنی ، یا هو یا علی هی مدد برسان به عاشقان یا علی
عشق یعنی ، صداقت بر لبان عشق صادق دل برد قبل زبان
عشق یعنی ، سوال یک جواب نه سوالی است با صد جواب
عشق یعنی ، ما ، من و تو تا بمانیم و بمیریم من و تو
عشق یعنی ، خوبی احوال عشق هرچه باشی در غم دوری عشق
عشق یعنی ، سوز و ساز زندگی در مسیر باد ها پایندگی
عشق یعنی ، پایانش این کلام عاشقی شاه قدر ختم کلام
85/11/۱۱ سفیر :: SAFIIR
وقتی که بارون میزنه یاد یکی تو گوشمه زمزمه های بودنش لالائی تو گوشمه
یادم میاد وقتی که بود بارونو خیلی دوست میداشت
قدم زدن زیر بارونو خیلی خیلی دوست میداشت
وقتی که بارون رو می دید انگاری دیگه آخرشه
از شوق مریضی بعد اون بابائی مکفت آخریشه
می رفت توی اتاقشو پشت شیشه نیگا می کرد
حسرت زیر بارونو با اشکاش همراهی می کرد
یادم میاد بهم می گفت بارونو خیلی دوست داره
قدم زدن زیر بارونو با منم خیلی دوست داره
اما یه روز بارون میاد تا خود فردا هم میاد
ولی فردا هوا آبیه صاف و از ابرا خالیه
با اینکه بارونو خیلی دوست داره قد یه دنیا دوست داره
دوست ندارم بارونی شه خیس مریض و افسرده شه
می خوام که ابرای دلش صاف و بزرگ و سفید باشه
از لا به لای ابرای دلش رنگین کمون معلوم باشه
حالا نمی دونم هنوز چشاش از اشک بارونیه
یا این که رنگ اون چشاش رنگین کمونه بعد هوای بارونیه
آه منم شدم موش خیس زیر بارونا
بهتر منم یواش یواش برم بشینم کنار آدما
کنار اجاق داغشون دلای گرم و پاکشون
شاید اینجوری آروم بشم از نم بارون آری بشم
حالا این روزا فقط شدن یه خاطره
زمان زنده یادشون خیس شدن تو خاطره
24/11/1385 سفیر :: safiir
منم آن سوز زمستان که نفس هایت گرفت
لحظه ی خوشبختی و آرامشت گرفت
کاش روزگار با من و تو بد تا نمی کرد
روزهای مرا تنها نمی کرد
باز من ماندم و ، خود و تنم
نمی دانم چه خشک و محکمم
کاش من هم مثل آدم ها ساده بودم
در فکر و خمار لحظه و حال بودم
ولی انگار خدا خوب میداند
حکمت اعمال جهان میداند
من از آن روز ازل یگانه خدائی دارم
حال دارم و با او ذکر صبر می خوانم
کاش من هم بلد بودم بگویم ای کاش
کاش سر جهان نمی دانستم میگفتم کاش
حال که من رسم ای کاش بلد نیستم
دست دعا میبرم و میگویم تنها نیستم
به امید او،این جهان آمده ام
پس می مانم ذکر او می خوانم
85/11/6 سفیر :: SAFIIR
بدان تا عشق راه زیادیست
بدان تا های هوی زیادیست
بدان از دوست تا عاشق شدن راه زیادیست
بدان قبل از رسیدن نیمه ی راه
چگونه عاشق شدم پیش از ته راه
سفیر :: safiir