وقتی که بارون میزنه یاد یکی تو گوشمه زمزمه های بودنش لالائی تو گوشمه
یادم میاد وقتی که بود بارونو خیلی دوست میداشت
قدم زدن زیر بارونو خیلی خیلی دوست میداشت
وقتی که بارون رو می دید انگاری دیگه آخرشه
از شوق مریضی بعد اون بابائی مکفت آخریشه
می رفت توی اتاقشو پشت شیشه نیگا می کرد
حسرت زیر بارونو با اشکاش همراهی می کرد
یادم میاد بهم می گفت بارونو خیلی دوست داره
قدم زدن زیر بارونو با منم خیلی دوست داره
اما یه روز بارون میاد تا خود فردا هم میاد
ولی فردا هوا آبیه صاف و از ابرا خالیه
با اینکه بارونو خیلی دوست داره قد یه دنیا دوست داره
دوست ندارم بارونی شه خیس مریض و افسرده شه
می خوام که ابرای دلش صاف و بزرگ و سفید باشه
از لا به لای ابرای دلش رنگین کمون معلوم باشه
حالا نمی دونم هنوز چشاش از اشک بارونیه
یا این که رنگ اون چشاش رنگین کمونه بعد هوای بارونیه
آه منم شدم موش خیس زیر بارونا
بهتر منم یواش یواش برم بشینم کنار آدما
کنار اجاق داغشون دلای گرم و پاکشون
شاید اینجوری آروم بشم از نم بارون آری بشم
حالا این روزا فقط شدن یه خاطره
زمان زنده یادشون خیس شدن تو خاطره
24/11/1385 سفیر :: safiir