تبليغاتX
اشعار سفیر
داغ کن - کلوب دات کام
وقت رفتن

 

منم آن سوز زمستان که نفس هایت گرفت

لحظه ی خوشبختی و آرامشت گرفت

کاش روزگار با من و تو بد تا نمی کرد

روزهای مرا تنها نمی کرد

باز من ماندم و ، خود و تنم

نمی دانم چه خشک و محکمم

کاش من هم مثل آدم ها ساده بودم

در فکر و خمار لحظه و حال بودم

ولی انگار خدا خوب میداند

حکمت اعمال جهان میداند

من از آن روز ازل یگانه خدائی دارم

حال دارم و با او ذکر صبر می خوانم

کاش من هم بلد بودم بگویم ای کاش

کاش سر جهان نمی دانستم میگفتم کاش

حال که من رسم ای کاش بلد نیستم

دست دعا میبرم و میگویم تنها نیستم

به امید او،این جهان آمده ام

پس می مانم ذکر او می خوانم

85/11/6  سفیر :: SAFIIR 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 بهمن1385ساعت توسط سفیر |

داغ کن - کلوب دات کام
 

>>

Copyright SAFIIR 2001-2007