منم آن سوز زمستان که نفس هایت گرفت
لحظه ی خوشبختی و آرامشت گرفت
کاش روزگار با من و تو بد تا نمی کرد
روزهای مرا تنها نمی کرد
باز من ماندم و ، خود و تنم
نمی دانم چه خشک و محکمم
کاش من هم مثل آدم ها ساده بودم
در فکر و خمار لحظه و حال بودم
ولی انگار خدا خوب میداند
حکمت اعمال جهان میداند
من از آن روز ازل یگانه خدائی دارم
حال دارم و با او ذکر صبر می خوانم
کاش من هم بلد بودم بگویم ای کاش
کاش سر جهان نمی دانستم میگفتم کاش
حال که من رسم ای کاش بلد نیستم
دست دعا میبرم و میگویم تنها نیستم
به امید او،این جهان آمده ام
پس می مانم ذکر او می خوانم
85/11/6 سفیر :: SAFIIR